فريدون بن احمد سپهسالار
237
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
اى يار شعلهخوار من اهلا و مرحبا * اى فانى شهيد من و مفخر شهود بنگر كه آسمان و زمين رهن هستىاند * اندر عدم گريز از آن كو روز آن كبود هر جان كه مىگريزد از فقر و نيستى * نحسى بود گريزان از دولت سعود بىمحو گر ز لوح عدم مستفيد نيست * صلحى فگن ميان من و محو اى ودود آن خاك تيره تا نشد از خويشتن فنا * نى در فزايش آمد و نى رست از ركود تا نطفه نطفه بود نشد دور از منى * نى قد سرو يافت نه زيبائى خدود در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش * آنگاه عقل و جان شود و حسرت حسود سنگ سياه تا نشد از خويشتن فنا * نى زر و نقره گشت و نه ره يافت در نقود خوارى و بندگى و پس آنكه شهنشهيست * اندر نماز قامت و آنگه بود قعود عمرى بيازمودى هستى خويش را * يكبار نيستى را هم بايد آزمود گر نيست عشق را سر ما و هواى ما * چون از گزاف او سر و دستار ما ربود طاق و ترنب فقر و فنا هم گزاف نيست * هرجا كه دود آمد بىآتشى نبود عشق آمدست و گوشكشانم همىبرد * هر صبح سوى مكتب يوفون بالعهود از چشم مؤمن آب ندم مىرود روان * تا سينه را بشويد از كينه و جحود تو خفته آب خضر به روى تو مىزنند * كز خواب برجه و بستان كاسهء خلود با قيس عشق گويد با تو نهان ز من * ز اصحاب كهف باشم هم ايقاظ و هم وقود تبريز يافت از قدم شمس دين صفا * بادا هزار رحمت حق بر چنين وجود